تبليغاتX
قطعه ای از بهشت...


صفحه نخست | عناوین مطالب | مشخصات مدير وبلاگ | پست الکترونیک


باران<<ارگان>> خدا است!!!


تفاوت دارد باران بهار با باران پاییز. در موسم خزان، باران قرار دارد، اما در فصل بهار، بی قرار است. اگر در پاییز، باران، هوا را ۲ نفره می کند، در بهار، همان به که نفر دیگرت خدا باشد. باران بهاری، اخلاق بهار دارد. زود و با عجله می آید، تند و سریع می رود. انگار تکلیف آسمان با خودش مشخص نیست! شاید عاشق شده باشد که هم ابری است، هم آفتابی است. ور آفتابش، رنگین کمان دارد، ور ابری اش، باران. قطرات باران بهاری، گاهی تگرگ می شود، گاهی آنقدر ریز که اصلا خیس ات نمی کند. می آید، می بارد، اما بیشتر از جنس نوازش است تا بارش. البته گاهی طغیان می کند باران بهار. رعد و برق، صدای بغض آسمان است. من عاشق شر شر باران بهارم. عیبی ندارد حتی اگر لبریز کند جوی کنار خیابان را. نگران نباش! خودش جور خودش را می کشد. در بهار، همان آسمانی که باران به زمین می فرستد، دمی بعد، نور آفتاب را می تاباند به صحن و سرای خاک. اینکه دیگر دعوای «همشهری» و «ایران» ندارد! به خدا قطرات باران بهاری، جز «جبهه خداوند»، عضو هیچ دسته و گروه و حزبی نیستند! ارگان شهرداری و رسانه دولت، حتی باران را هم سیاسی کرده اند! هنوز این بهار تمام نشده، به فکر بهار سال انتخابات اند! کجا با این عجله؟! تازه امروز، «۳۱ فروردین ۱۳۹۱» است. چه خبر است؟! از باران بهار، لذت اگر بلد نیستیم ببریم، بیاییم و سیاسی اش هم نکنیم. در عوض باران، شکر خدا آیا بهتر نیست؟! گیرم آبی هم از خیابانی گذشت؛ خدمت از دعوا بهتر است. همچین سر و کله هم می پرند «همشهری» و «ایران»، انگار شهرداری مال یک نظام است، دولت مال نظام دیگر!! بوم قشنگ طبیعت را این همه با «ذغال سیاست» آلوده نکنیم! سیاست هم اینقدر سیاسی نیست که عده ای فکر می کنند! اگر به بهار رحم نمی کنند، چه خوب می شود لااقل به سیاست رحم کنند! دنیا را خیلی جدی گرفته اند بعضی ها. هنگام یارکشی، «باران» را هم می کشند!

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

خدایا! حمد و سپاس تو را به خاطر نعمت باران. الحق که زیبا آفریده ای بهار را. اگر «پاییز، بهاری است که عاشق شده است»، بهار، رسما «فصل عشق» است. در بهار، باران، عشقی می بارد. اگر در پاییز، درختان رنگارنگ می شوند، در بهار، آسمان با رنگین کمان، هنرآفرینی می کند. هر فصلی، نقشی از خدا دارد در سیمای خود، اما بهار، رساترین رسانه خداست. باران بهاری، بولتن غیر خصوصی آسمان است. سطر سطر این ارگان را خدا نوشته. در بهار، خدا خودش را به «زبان زیبایی» ترجمه می کند. لابد تجربه کرده ای قدم زدن زیر سقف رنگین کمان را. جایی که باران هست و نیست. آفتاب هست و نیست. ابر هست و نیست، هوا سرد و گرم هست و نیست، اما خدا حتما هست، چون بهار هست. اوووووه! حالا مانده چند ساعتی تا اردیبهشت. راست می گویند؛ بهترین فصل مسافرت، فصل دلربای اردیبهشت است. حالا که صحبت از اردیبهشت شد، چه مقصدی بهتر از بهشت؟! در «بهشت زهرا» قطعه ای هست به نام «۲۶» که شهدایش ذوق خوشی داشتند. برای شهادت، ماه قشنگ اردیبهشت را انتخاب کردند.

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

«الی بیت المقدسی ها» اردیبهشت مسافرت رفتند بهشت. باران بهاری زیباست، اما خون شهید از آن هم زیباتر است. شهید، «بهار زمان» است. نقش و نگار پروردگار بر بوم روزگار. خون شهید، «رسانه خدا» نیست؛ «رساله خدا» است. راقم این رساله، هنوز هم «حسین بن علی» در کرب و بلاست.

نویسنده : احسان شربتی نظرات :
قطار انتظار در ایستگاه بهار

دهه ۸۰ «بوی پیرهن یوسف» شنیدیم. دیر نیست در جهانی که از «کنعان» بزرگ تر نیست، «چشم یعقوب» به جمال یار گمگشته روشن شود. دهه ۹۰ «عطر مهدی» می دهد. انقلاب اسلامی، پیراهن یوسف زهرا بود، و اینک فصل برداشت محصول انتظار است. این محصول، فقط «عزیز مصر» نیست؛ از نیل تا فرات، و از شرق تا غرب، و از شمال تا جنوب، عزیزش می خوانند. این «نوروز» نوروز دیگری است. نوروزتان پیروز…

نویسنده : احسان شربتی نظرات :

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

امسال ۸ و ۴۴ دقیقه و ۲۷ ثانیه صبح سه شنبه، سال شمسی تحویل می شود. یک نفس عمیق اگر بکشیم، نیمی از نفس ما می افتد سال ۹۰ و نیم دیگرش سال ۹۱! چیز قشنگی است؛ یک نفس در ۲ سال! نفسی که هم هوای ۹۰ را تجربه کند و هم حال و هوای ۹۱ را! نفسی که نیم آن در زمستان باشد و نیم دیگرش در بهار و اوجش، لحظه سال تحویل! این را نوشتم که بگویم: قبل از «فتح المبین»، در یک عملیات شناسایی، نیروهای دشمن، نارنجکی در سنگر بچه ها انداختند؛ نارنجک در آخرین ثانیه های سال ۶۰ ضامنش کشیده شد، ۵ ثانیه قبل از سال تحویل، عمل کرد و لحظه حلول سال، شد همان لحظه شهادت تعدادی از بچه ها. بچه ها این طرف سال داشتند جان به جانان می دادند، آن طرف سال اما چه بهاری رفتند، و این همه فقط در عرض چند ثانیه طول کشید. از جمله این شهیدان، شهید «مصطفی رضایی» بود که داشت جان می داد و می خندید و می گفت: بچه ها! شهادت ما دارد ۲ سال طول می کشد!! «یا مقلب القلوب و الابصار»، آخرین جمله این شهید بود در این دنیا، و «سلام بر حسین» اولین جمله این شهید بود در آن دنیا. ما کم شهید نداشتیم که بعد از شهادت، به تبسم باز شد نگاه شان. اهل توسل به ارباب بی کفن بودند از بس. از بس «زیارت عاشورا» می خواندند. «السلام علیک یا اباعبدالله» را «حسین» می داند کجا جواب دهد.

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

نویسنده : احسان شربتی نظرات :
بهار شعبه ی دیگری ندارد (۳)

بهار زمان! ای امام زمان! بی تو بهار، بهار را کم دارد. بی تو بهار غم دارد؛ غم دارد! بی تو ماه، آه دارد. ستاره گریه دارد. شکوفه غصه دارد. بهار غم دارد؛ غم دارد! خیلی وقت است، لحظه تحویل سال، «امسال» نمی شود برای ما. چه دور و دراز شده «سال غیبت». «پارسال» نمی شود. بهار نمی شود. خیلی وقت است زمین، بهار دارد، اما زمان، بهار ندارد. «سال ظهور» با «سین» شروع می شود؛ چه خوب! می شود آقاجان! عیدی به ما، بهار را بدهی؟! ای تنها شعبه بهار، همه مزه بهار، خواهش می کنم، التماس می کنم. نگاه کن! اشک من «دید» است؛ بیایی، «بازدید» را پس می دهی. آقای بامعرفت! مادربزرگ می گوید: «این رسم بهار است» و پدربزرگ به یاد بابای مادربزرگ می خواند: «شب عید ما رو بگو، که بی لحافیم و پتو، رپتو آی رپتو آی رپتو، سمنو آی سمنو، مال هفت سین سمنو، مال پای هفت سین سمنو» و بعد بلند می شود آب ماهی را عوض می کند و گریه می کند و ما را جمع می کند دور خودش، «دعای فرج» می خواند و گریه می کند تا سال تحویل شود، تا بخندد و برود از جیب داخل کت نوک مدادی اش، بیاورد آن اسکناس قشنگ ها را… اما بی شما، بی شما آقاجان! به ما که بهار، خوش نمی گذرد؛ شما را نمی دانم. آقاجان! سال هاست یک غمی خانه کرده در چهره بهار، که اذیت می کند شکوفه ها را. به خدا، خدا را خوش نمی آید، این همه بهار، غم داشته باشد. می آیی؟! می شود با همین بهار بیایی؟!

تعجیل در فرج امام زمان (عج) صلوات

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

نویسنده : احسان شربتی نظرات :
بهار شعبه ی دیگری ندارد (۲)

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

«بهار» امضای خداست بر صفحه هستی. امضایی که در چهارراه طبیعت، مستت می کند. هیچ پرستویی، موقع خواندن از لطف و کرم خدا، با موبایل، صحبت نمی کند! «بهار» آداب دارد. شب جمعه آخر سال دارد. یاد رفتگان دارد. حتی یاد رفتگران شهرداری که می روند و زنگ در خانه «ننه علی» را می زنند تا از آسمان، «ماهیانه» بگیرند. بعید می دانم در بهار، چند تا ماهی قرمز کوچک که توی تنگ، وول می خورند، جای «پری» را در نقاشی «آرمیتا» تنگ کنند. دخترک می خواهد با مداد رنگی هایش کمک کند به خدا، در کشیدن بهار. در بهار، «علیرضا» خواهد فهمید که پدرش به شهادت رسیده است. «سه پنج روزه که بوی گل نیومد، صدای چهچه بلبل نیومد؛ بریم از باغبون گل بپرسیم، چرا بلبل به سیل گل نیومد؛ ای دل بلایی دلبر، بالا بلایی دلبر، در انتظارم کی از در در آیی دلبر؛ تو از برم دوری، دل در برم نیست، هوای دیگری اندر سرم نیست؛ خدا می دونه که از هر دو عالم، تمنای دیگر جز دلبرم نیست؛ ای دل بلایی دلبر، بالا بلایی دلبر، در انتظارم کی از در در آیی دلبر».

ادامه دارد...

نویسنده : احسان شربتی نظرات :
بهار شعبه ی دیگری ندارد (1)

همه مزه سمنو، به این است که انگشت سبابه ات را، همان انگشت ۱۲ اسفند را، بکنی داخل ظرف، کمی داخل سمنو بچرخانی و بیاوری بالا و مراقب باشی چیزی ازش نریزد و هی نگاهش کنی، هی نگاهش کنی، هی نگاهش کنی و بگذاری توی دهنت، تا حدی که گاز بگیری انگشتت را. شرط است که جلوی چشم مادربزرگ، دستت را شسته باشی! پدربزرگ، هنوز هم پلوماهی شب سال تحویل را با دست می خورد، حتی اگر به جز ما نوه نتیجه های قد و نیم قد، مهمان غریبه نشسته باشد کنار سفره ای که عاشق دراز بودنشم! انگشتان دست راستش را می کند توی بشقاب برنج، همین که دانه ها چسبید به انگشتان جمع شده اش، بسم الله می گوید و شروع می کند! شرط است که جلوی چشم مادربزرگ، دستش را شسته باشد! برنج خوردن با دست، اصولی دارد که کار من و شما نیست! یک بار خواستم ادای پدربزرگ را درآورم؛ همه سفره به من خندیدند! خودم از همه بیشتر! یک همچین وقت هایی، پدربزرگ برای بار هزارم، ماجرای خواستگاری اش از مادربزرگ را تعریف می کند و آنقدر هم قشنگ و با آب و تاب، تعریف می کند که من سکانس آخر خواستگاری، یعنی آنجایی که مادربزرگ به پدربزرگ OK می دهد، تکبیر می فرستم و همه با هم می خندیم و دست می زنیم و ماهی سفره ۷ سین را نگاه می کنیم که چه جور تکان تکان می دهد بالش را، وقتی صدای خنده ما را می شنود. ماهی قرمز و یک جلد کلام الله مجید و چند تا سکه و چند تا سنجد و چند تا سیب و یک ساعت و یک سربند سرخ و یکی دو تا «سین» دیگر و البته سمنو… به به! سمنو، سفره ۷ سین خانواده ماست، و من در خوردن سمنو با انگشت، بی رقیبم. یک جوری انگشتم را در سمنو می چرخانم که تا دومین بند انگشت سبابه ام پر از سمنو شود، بدون آنکه چیزی ازش بریزد! من عاشق سمنویی هستم که مادربزرگ، آخر هر سال درست می کند و کلی توش بادام شیرین می ریزد. سمنوهای دیگر نمی سازد به من، الا سمنوی «عمه لیلا»ی میدان تجریش، که شعبه دیگری ندارد و تا دلت بخواهد، صفش شلوغ است و احتمالا پیرمردی، پیرزنی، زن و مرد مسنی پیدا می شود که از همان وسطای صف، «سمنو آی سمنو» بخواند و زنده کند یاد تهران قدیم را… «سمنو آی سمنو، مال هفت سین سمنو، مال پای هفت سین سمنو، سمنو با قند شیرینه، یکی از اون هفتا سینه، که دور سفره می چینه». تهران آن زمان که «طهران» نوشته می شد، مثل «شمرون» اما «طهرون» خوانده می شد! حالا چی؟! می بینی «حاجی فیروز»، وسط کارش، توی چراغ قرمز چهارراه، «باباکرم» را بی خیال می شود و با موبایل، ماشین خرید و فروش می کند!! «بهار» اما قشنگ ترین قری است که روزگار به کمر خودش می دهد. اینقدر بهار زیباست که می ارزد همه ما حاجی فیروزش باشیم! مثل سمنوی مادربزرگ، حتی مثل سمنوی عمه لیلا، گمان نکنم شعبه دیگری داشته باشد «بهار». اتفاقا خوب شد «سیمین خانم» در حال و هوای بهار رفت تا سال تحویل کنار «جلال» باشد، تا از همین الان «مدیر مدرسه» ۲ تا «سین» سفره ۷ سین آن دنیایی اش جور شده باشد: یکی «سووشون» و یکی هم خود «سیمین» که این آخرسری ها با عصا راه می رفت توی صحن امام زاده صالح، و اگر دختری، پسری، جوانی، ازش امضا می خواست، دستش می لرزید، اما امضایش نمی لرزید. قشنگ بود! ناز داشت! حتی رمز و راز هم داشت که به هیچ کس نمی گفت!

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

«سمنو آی سمنو، مال هفت سین سمنو، مال پای هفت سین سمنو، سمنو با قند شیرینه، یکی از اون هفتا سینه، که دور سفره می چینه، یکی از هفت سین سمنو، سمنو آی سمنو، مال هفت سین سمنو، مال پای هفت سین سمنو، پنج زار سمنو بده به من، بی خودی این قدر داد نزن، این کمه بازم بده، کم فروشی خیلی بده، آقا دادی تو پنج زار، سر به سرم خیلی نذار، آقا جونم بدت نیاد، بهت دادم خیلی زیاد، سمنو آی سمنو، مال هفت سین سمنو، مال پای هفت سین سمنو، گر بچه می خواهی از خدا، در پای هفت سین کن دعا، تا یک شکم بزایی دو قلو، سمنو آی سمنو، مال هفت سین سمنو، مال پای هفت سین سمنو، شب عید ما رو بگو، که بی لحافیم و پتو، رپتو آی رپتو آی رپتو، سمنو آی سمنو، مال هفت سین سمنو، مال پای هفت سین سمنو».

ادامه دارد...

نویسنده : احسان شربتی نظرات :
بزرگتر ما شهادت است!

آن روز که فرزند شهید قشقایی، از شهدای هسته ای، داشت برای «آقا» متن قشنگش را می خواند، چشمانش بود و غرور، سینه اش بود و سپر! محکم ایستاده بود؛ چفیه بر دوش! بغض در سینه اش نسبت به دشمن، بیشتر از بغض در گلویش بود، به خاطر دوست! جمهوری اسلامی که خودش معجزه است، اما بنازم اعجاز خون شهید را. سال پیش، همین موقع، چه کسی «آرمیتا» را می شناخت، چه کسی «علیرضا» را؟! خدایا! اضافه کن بر درجات شهید بهشتی که چه بهشتی سخن می گفت از همین زمین و چه خوب فهمیده بود قصه شهادت را… «شهدا افتخار ما هستند؛ ما افتخار را از دست نمی دهیم، به دست می آوریم». بین عشاق خون حسین، اولین و آخرین قاعده این است: «می خواهی به دست بیایی، باید شهید شوی». زرنگ بودند شهدای هسته ای. با رفتن شان، هم به خودشان جان دادند، هم به ما، هم به خانواده شان… به همه! راهپیمایی ۲۲ بهمن را نگاه می کنم، جوشش خون شهدای هسته ای را می بینم. انتخابات ۱۲ اسفند را نگاه می کنم، جوشش خون شهدای هسته ای را می بینم. جوشش خون شهید، برکت خون شهید، خون شهید، شهید… من اصلا کاری به گزینه های روی میز آقای اوباما ندارم! انقلاب اسلامی، روی میز کارش، برگ برنده ای دارد به نام «خون شهید». گمانم خیلی سخت نباشد مبارزه با جمهوری اسلامی، الا به یک شرط! سران نظام سلطه، مفهوم همین چند خط را که نوشتم، بفهمند!! اینکه حالا دشمن است، ما هم راستش دقیق و عمیق نمی دانیم خصلت خون شهید را، که چگونه بیمه می کند، هر انتخاباتی را و هر امتحاناتی را. با عرض معذرت از همه نامزدهای انتخابات، اعم از نفر اول و آخر و پیروز و مغلوب، می خواهم بگویم در انتخابات یوم الله ۱۲ اسفند به شکل محسوسی، خون شهدا به پیروزی رسید. ظاهر رای مردم، رای دادن به ترکیب لیست الف و ب بود، اما باطن این رای را که نگاه می کنی، فقط و فقط لیست شهدا را می بینی. انگار خصلت بیمه کنندگی داشته باشد، خون شهید! چند قطره خون می دهد، اما میلیون ها برگه رای را بیمه می کند. اصلا خون امام حسین، گیرم با احتساب سر بریده، مگر چند قطره بود؟! هنوز خدا دارد حکمرانی می کند با خون حسین که خون خودش است! اختیار خون هر شهیدی دست خداست، چه رسد به خون «آقای شهیدان».

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

روز انتخابات، گزارشگر صدا و سیما از مادر پیر ۲ شهید پرسید: چرا آمده ای رای بدهی؟! پیرزن گفت: وظیفه ام است. گزارشگر گفت: شما که با شهدای تان، وظیفه تان را انجام داده اید دیگر! مادر ۲ شهید گفت: بچه هایم به خاطر خودشان رفتند جبهه، من هم به خاطر خودم آمده ام اینجا. این ۲ تا ربطی به هم ندارد!

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

ایام تبلیغات، در همین رسانه ملی، جناب کواکبیان، نگاه کلان اندر خردی کرد به مهرداد بذرپاش و طعنه زد؛ کاش به جای شما، بزرگ ترهای جبهه متحد می آمدند که ما بتوانیم ۲ کلمه بحث کنیم! مهرداد بذرپاش اما، راحت عبور کرد از این طعنه و جوابی نداد. نمی دانم بزرگی و سیادت به چیست، ولی اگر به همان چیزهایی باشد که مد نظر آقای کواکبیان است، آقای کواکبیان لابد باید خیلی کوچک باشد، در برابر کسی که در کارنامه اش، نشستن بر صندلی کابینه دولت جمهوری اسلامی و معاونت رییس جمهور به چشم می خورد. بزرگی اما به میز و صندلی نیست، و خدا از آنجا که بدش می آید از انسان مغرور، گاهی با رای مردم عزیز سمنان، سخن می گوید با جناب کواکبیان!! کواکبیان از آن دست نامزدهایی بود که برای گرفتن رای مردم، اتفاقا فضایی ترین وعده ها را می داد و حتی گاهی، سمنان را برای پایتختی جمهوری اسلامی، بهتر از تهران می دانست!! با این همه، مردم سمنان همیشه عزیزند؛ چه به کواکبیان رای بدهند، چه رای شان را از صاحب نظریه لویی جرگه پس بگیرند. کواکبیان عمده وظایف نمایندگی خود را متمرکز بر حمله به دولت، -نه حتی نقد دولت!- تمسخر سیاست های اصولگرایانه حکومت، یکی به نعل و یکی به میخ زدن و نطق های تند کرده بود. در فتنه ۸۸ هم، اغلب طرف اصحاب فتنه چرخید، هر چند گاهی به مذاق این سوی میدان، چیزهایی می گفت که از تحلیلش می گذرم. کواکبیان اما انتخابات جمعه را تحریم نکرد و خرج خود را از فتنه گران جدا کرد. البته تحریم هم می کرد، اتفاقی نمی افتاد! چه اینکه بزرگ تر ایشان یعنی سیدمحمد خاتمی، هم راه تحریم را امتحان کرد و هم راه مشارکت را، اما این هر ۲ کار، برای نظامی که استوار روی خون ۳۰۰ هزار شهید است، محلی از اعراب ندارد. شان جمهوری اسلامی، بالاتر از این است که خاتمی، بر آن باشد یا با آن. جمهوری اسلامی بدهکار کسی نیست! ممنون کسی نیست! قرار نیست ممنون کسی باشد؛ چون که در انتخابات شکست خورد، یا چون که در انتخابات شرکت کرد! من نمی دانم آقای خاتمی با شرکت در انتخابات، خودش را کوچک کرد، یا بزرگ، اما کوچک و بزرگ این جماعت، اصلا محل اعتنای جمهوری اسلامی نیستند! خاتمی، آن خسرویی است که دارد صلاح مملکت خویش می سنجد، لیکن رای ندهد و رای بدهد، فرقی برای ما ندارد! او هنوز هم دلش برای خودش دارد می سوزد؛ دلسوز نظام نیست، دلسوز خون شهدا نیست. دلش برای ملت، نسوخته. حالا که دشمن دارد به خاتمی فحش می دهد، ما شاید من باب اخلاق و جوانمردی، چیزهایی را حتی المقدور نگوییم و نبینیم، اما من باب خون شهدا، رای دادن و رای ندادن او برای مان علی السویه است. ما با خاتمی، بی حساب نشده ایم که فرش قرمز برایش پهن کنیم! حالاحالاها باید منت نظام را بکشد خاتمی و حالاحالاها باید رای بدهد. خاتمی رای می تواند بدهد، اما رای نمی تواند بگیرد، چرا که لیاقت این نوع مشارکت در نظام را ندارد. قرار نیست ما جورکش فحاشی دشمن به خاتمی باشیم. حتی می خواهم بگویم تقصیر دشمن هم نیست، آنجا که به خاتمی فحش می دهد. این فحاشی ها، نه تقصیر دوست است و نه تقصیر دشمن، بلکه تقصیر خود آقای خاتمی است و به ما ربطی ندارد. ما به آقای خاتمی، هیچ تشکری بدهکار نیستیم، همچنان که دلیل ندارد از طرف مردم سمنان، عذر بخواهیم از آقای کواکبیان. دموکراسی، شاید جای اخلاق باشد، اما جای این حرف ها نیست! گفت: بازی اشکنک دارد، سرشکستنک دارد! من هنوز هم، بیش از امثال این و آن، دلم برای ۴۰ میلیون رای ملت در انتخابات ۸۸ می سوزد. پس به جای این حرف ها، با من سخن از خون شهیدان «حسین غلام کبیری» و «امیرحسام ذوالعلی» بگویید. سران فتنه که جای خود دارند، ما هنوز با بعضی مدعیان اصلاح طلبی بی حساب نشده ایم. با برخی کارها، حقیقت ماجرا، بدهکار مصلحت نمی شود. حقیقت، هیچ رشوه ای را از جانب مصلحت، قبول نمی کند. در عوض رای خاتمی، قرار نیست، خون پاکی پایمال شود و اصلا قرار نیست اتفاقی بیفتد. خاتمی رای داد؛ داد که داد! تحریم کرد؛ کرد که کرد! از دشمن دارد فحش می شنود؛ می شنود که می شنود! به ما چه؟! اهل نفاق و فتنه، به ما چه؟! آنچه به ما ربط دارد، «سیدعلی حسینی خامنه ای» است و آحاد ملت.

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

من نمی دانم بزرگتر مهرداد بذرپاش در جبهه متحد کیست، اما جهت تنویر فکر مغرور آقای کواکبیان، باید به ایشان بگویم که در جمهوری اسلامی، بزرگتر خانواده شهدا، «سیدعلی حسینی خامنه ای» است و این مهم، کفایت می کند برای بزرگی هر خانواده شهیدی. این که نوشتم، البته نافی این نیست که این را هم بنویسم و بگویم؛ بزرگ مهرداد بذرپاش، سال ها پیش از این، در یک شب اردیبهشتی، جاده اهواز-خرمشهر، یک جاده بهشتی، شب شروع عملیات «الی بیت المقدس» به کاروان شهدا پیوست، تا این افتخار برای دولت احمدی نژاد بس باشد که روزی، البته روزگاری(!) در کابینه اش فرزند شهید دهه شصتی، نماد حضور نسل جوان در عالی ترین سطوح مدیریتی جمهوری اسلامی بود. بزرگ مهرداد بذرپاش، اینک در «قطعه شهدا» آرمیده است، آقای کواکبیان!

یاحق

نویسنده : احسان شربتی نظرات :
لیست پیشنهادی برای کاندیداهای نهمین دوره مجلس شورای اسلامی حوزه انتخابی تهران از سوی وبلاگ قطعه ای از بهشت (احسان شربتی) اعلام شد.

امام خمینی(ره) :  همه ما مامور به تکلیف هستیم نه نتیجه.

۱-دکترآقاتهرانی

۲-حسن ابوترابی فرد

۳-احمد توکلی

۴-علی مطهری

۵-سیدمحمود ابوالمعالی

۶-حسین مظفر

۷-زهره طیب زاده

۸-مجتبی رحماندوست

۹-محمد نبی حبیبی

۱۰-روح الله حسینیان

۱۱-حسین فدایی

۱۲-علیرضا محجوب

۱۳-الیاس نادران

۱۴-لاله افتخاری

۱۵-دکتر حسن غفوری فرد

۱۶-علی عباس پور تهرانی فرد

۱۷-زهره الهیان

۱۸-دکتر اسدالله بادامچیان

۱۹-فاطمه رهبر

۲۰-علیرضل زاکانی

۲۱-دکتر سید علیرضا مرندی

۲۲-علی عسگری

۲۳-سید مهدی هاشمی

۲۴-محمد سلیمانی

۲۵-الهام امین زاده

۲۶-محمود نبویان

۲۷-مصباحی مقدم

۲۸-علی اصغر خانی

۲۹-حسین نجابت

۳۰-حداد عادل

نویسنده : احسان شربتی نظرات :

در آستانه انتخابات ۱۲ اسفند

صف رای. عاشق این صفم. حتی عاشق طولانی بودنش! هر چه طولانی تر، بهتر! گاهی بیشتر از چند ساعت انتظار! عاشقشم! عاشق ندیدن اول و آخر صف! عاشق آنها که رای شان را داده اند! عاشق آنها که هنوز توی نوبت اند! عاشق نفر جلویی! عاشق نفر پشتی! عاشق برگه بزرگی که به ترتیب حروف الفبا، اسامی نامزدها را رویش نوشته اند! عاشق عروس و دامادی که قبل از عقد، می آیند و رای می دهند! عاشق مردمی که نوبت شان را به ایشان می دهند!! و من دوست دارم نوبت خودم را بدهم به پیرمردی که صفحه شلوغ پلوغ انتخابات شناسنامه درب و داغانش، «سمفونی مُهر» است و «تجلی مِهر»، عینکش، اما ته استکانی! و کافی است شناسنامه اش را فقط یک ورق بزنی، تا در نیم تای پایین هر ۲ صفحه پیش رو، برسی به این همه اسم: زهرا و رضا و مرتضی و علی و رقیه و سکینه و نجمه و عباس و زینب خانم ته تغاری! البته خدا رحمت کند دوشیزه رباب ایرانی را که ۴ سال پیش، رفت پیش خدا. بگذار بشمرم بچه های پیرمرد را؛ یک دو سه… ۹ تا! ماشاءالله به تو پیرمرد! با ۵ دختر و ۴ پسر که ۲ تای شان البته به کاروان شهدا پیوستند. دهه ۶۰ که دشمن آمده بود مثلا ۳ روزه فتح کند تهران را! از آن ۳ روز کذایی، ۳۰ سال گذشته است، اما «آرم الله» همچنان روی پرچم ۳ رنگ ما، روی شناسنامه ملت ما، خوش می درخشد.

¤¤¤

صف رای. عاشق این صفم. این تنها صفی است که دوست دارم حالا حالاها نوبتم نرسد! گاهی تقلب می کنم و یواشکی، یکی دو نفر می آیم عقب تر!! گاهی نوبتم را می دهم به آن جوان «رای اولی» که عجله دارد هر چه زودتر، انگشت اشاره اش را ببرد جلوی لنز دوربین عکاس، تا با زبان بی زبانی به دشمن بگوید؛ «این هم از امروز!» دوست دارم با دستمال کاغذی، پاک نکنم جای مهر را از روی انگشتم! حالا حالاها دوست دارم بماند! دوست دارم این انگشت را نشان بدهم به آقای اوباما! و فرو کنم در چشم نظام سلطه! دوست دارم عصبانی کنم دشمن را! کرم این کارم! لذت می برم از این حرکت! دوست دارم انگشتم را به خبرنگاران خارجی، با آن موهای بورشان نشان دهم و دعوت کنم سران کشورهای شان را به دموکراسی! دوست دارم رجز بخوانم برای دشمن و بگویم: هنوز تمام نشده آن ۳ روز؟!

¤¤¤

صف رای. عاشق این صفم. عاشق صندوق رای. عاشق ملت شناسنامه به دست. عاشق خاطرات تلخ و شیرین انتخابات. عاشق آن جوان که دوم خرداد ۷۶، خودش به یکی دیگر رای داد، اما برای آن پیرمرد که سواد خواندن و نوشتن نداشت و از جوان خواست، نام آن دیگری را روی برگه اش بنویسد، تقلب نکرد و رعایت کرد در امانت و همان را نوشت که پیرمرد می خواست. به به! دم این مردم گرم! بوسیدنی است دست شان! بوسیدنی است رای شان! بوسیدنی است انگشت اشاره شان! ما همه شورای نگهبانیم! ما همه وزارت کشوریم! ما مجلسیم! ما دولتیم! ما نظامیم! ما حکومتی هستیم!

¤¤¤

صف رای. عاشق این صفم. دوست دارم زود بروم، اما دیر برگردم! نفس کشیدن توی این صف را دوست دارم. صف ملت ایران را دوست دارم. عشق می کنم وقتی تمدید می شود زمان رای گیری! عشق می کنم وقتی زیاد می شود حجم کار اصحاب انتخابات! عشق می کنم که با همه پیش بینی ها، همیشه کم می آید تعرفه در حوزه رای گیری و زود باید بروند و از جای دیگر بیاورند! عشق می کنم این ملت، همیشه از دوربین رسانه ملی، جلوترند! عشق می کنم این ملت، «تیتر یک» دنیای «بیداری اسلامی» است.

¤¤¤

صف رای. عاشق این صفم. عاشق نفرات جلویی، که البته هنوز خیلی مانده تا نوبت شان شود! عاشق نفرات عقبی! عاشق سرباز نیروی انتظامی! که دستش اسلحه پدرم است! عاشق میز و صندلی ساده رای گیرندگان! عاشق قلب نازنین رای دهندگان! عاشق صندوق رای! عاشق صندوق رای جماران! عاشق خمینی! عاشق صندوق رای خانه ام؛ بیت رهبری! عاشق زیلوهای آشنا! عاشق خامنه ای! عاشق چفیه! عاشق جبهه! عاشق جزیره مجنون! عاشق همت و باکری و علیرضا و پری خانم نقاشی آرمیتا! عاشق متن خوانی فرزند رشید شهید قشقایی، پیش «آقا». عاشق آن شهید گمنام که هنوز برنگشته پیکرش، اما مادرش همچنان توی صف ایستاده است تا همچین محکم سیلی بزند توی دهان دشمن! عاشق حاج احمد که نمی دانم الان کجای هستی است! عاشق پادگان دوکوهه، که خودش صندوقی بود پر از خون شهدای گردان یاسر و عمار و مالک! عاشق اتوبوس راهیان نور! عاشق سوت قطار! عاشق خنده های حاج حسین خرازی، در شرق ابوالخصیب! با آن آستین خالی اش! عاشق لهجه تهرانی دستواره ها! عاشق لهجه شمالی حسین املاکی! عاشق گیلکی و مازنی و ترک و بلوچ و لر و فارس و عاشق بچه محل های امام رضای رئوف! عاشق بهمن شیر! عاشق اسفند! عاشق اسپند! عاشق جمعه های انتخابات!

¤¤¤

صف رای. عاشق این صفم. بزرگ شده این صفم! انتهای این صف، آزادگی است، ابتدایش عشق، وسطش بصیرت، همه جایش ملت! ملتی که حتی تا دم رای دادن، بحث می کنند با هم! که به کی باید رای داد؟! بحث های طولانی، اما نه طولانی تر از صف طولانی شان!! بحث های سیاسی، اما نه سیاستمدارانه تر از وحدت شان!! عاشق بحث کردن این ملت سیاسی ام! بحث های داغ، اما نه داغ تر از سنگ نان سنگکی که برشته شده و یک طرفش کنجدی است و توی همان صف، تعارف می کنند به هم! که رفیق! بزن روشن شی…

¤¤¤

صف رای. عاشق این صفم. عاشق اختلاط بنی آدم! عاشق سعدی و حافظ و شاعر حماسه سرا! جمعه، اولین روز بهار است. بذر رای ما در دل صندوق، پر از میوه خواهد کرد بهارستان را. در جمهوری اسلامی، مجلس روی انگشت رای ما می چرخد. عاشق ۳۰۰ هزار شهید این نظامم! عاشق پیرمردی با عینک ته استکانی! که در لیوان یک بار مصرف، هرگز چای نخورده! فقط از این کمر باریک ها!! آنهم لب طلایی!! که خدابیامرز رباب خانم، دارچینی اش می کرد…

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

به به! از همین الان مزه رای مردم، پیچیده در فضا. چو نیلوفر، عاشقانه، می پیچیم به پای ۱۲ اسفند.

نویسنده : احسان شربتی نظرات :
بدون تيتر...!!!

دم «ننه علی» گرم، که نه متحد بود و نه پایداری!! خوب موقعی رفت!! و الا باید بی بصیرتی می کرد و توی برگه رایش، اسامی لیست «جبهه والفجر ۸» را می نوشت!! دم «ننه علی» گرم که با رفتنش، به جای «انتخابات»، تحریم کرد این «افتضاحات» را!!… جبهه متحد! جبهه پایداری! جبهه منتقدین دولت، جبهه ایستادگی! جبهه بصیرت! جبهه انقلاب اسلامی! جبهه طرفداران دولت! غلط کرده اید شماها! همه تان با هم! سر و ته یک کرباس اید شماها!! جبهه، جبهه، جبهه، جبهه!! جبهه فقط «جبهه شهدا». شما جبهه نیستید! به نام نامی «جبهه» دروغ بسته اید! شهدا دشمن را می زدند، نه همدیگر را جلوی چشم دشمن!! گاهی هم اگر دعوا لازم بود، به وقتش شهدا دعوا می کردند، نه جلوی چشم دشمن!!!

...........

ادامه دارد...

نویسنده : احسان شربتی نظرات :
آخرین پست ها
کلیه حقوق مادی و معنوی این وبلاگ برای "احسان شربتی" محفوظ می باشد!