دی ماه ۱۳۹۰
نه که خیلی آدم مهمی هستم(!) اغلب به شماره های ناشناس، جواب نمی دهم. به خصوص حالا که دانشمند جماعت، جانش در خطر ترور تروریست هاست!! چند باری از شورای عالی امنیت ملی درخواست کرده ام برایم محافظ بگذارند که لامروت ها، از این گوش می گیرن، از اون گوش درمی دن! کی می خواهند به خود بیایند، خدا می داند! اصلا امیرکبیر چگونه کشته شد؟! همین سهل انگاری ها بود دیگه!! خودم شمردم؛ در آخرین راهپیمایی ۲۲ بهمن، آقای هاشمی نزدیک ۳۴ محافظ داشت؛ خب! ۴ تاشو بدین این ور!! من اصلا می خواهم ببینم اگر یکی آدم مهمی نباشد، اما دلش بخواهد که محافظ داشته باشد؛ یقه چه کسی را باید بگیرد؟! یقه سعید جلیلی را؟! عزیز جعفری را؟! خود آقای هاشمی را؟! حسن روحانی را؟! ناطق را؟! کی را؟!! خداوکیلی دوست دارم محافظ داشته باشم و مزه محافظ داشتن را بچشم! گناه که نیست! دوست دارم محافظم، هم محافظم باشد و هم راننده ام؛ این جوری دوست دارم باشه! از این ماشین هایی که شیشه شان دودی است، دوست دارم باشه! کلت محافظم را دوست دارم ببینم چه جوریه؟! آهای! شما جایی را می شناسید که جلیقه ضد گلوله بفروشن؟! برجستگی اش را زیر لباسم دوست دارم، تابلو باشه مثل بعضی ها!!
حالا از شوخی گذشته، راستش حدود یک ماه پیش، شماره ناشناسی در گوشی ام افتاد که بار اول جواب ندادم. دقایقی بعد اما همین شماره تکرار شد. برداشتم. آن سوی خط، خانم جوانی بود که خود را علاقه مند به نوشته هایم نشان می داد و اشاره مستقیمش به یکی از نوشته هایم بود با این تیتر: «من به حاج احمد متوسلیان رای می دهم». از شما چه پنهان که این خانم می گفت: هر روز حدود یک ربع در فراق حاج احمد متوسلیان گریه می کنم. من هم در انتخابات، بنا دارم به تاسی از شما، به تعدادی از شهدا رای دهم و…
آن روز و از آنجا که سخن این خانم جوان را کمی تا قسمتی احساسی ارزیابی کردم، اصلا با ایشان وارد بحث نشدم. گمانم بر این بود که این خانم، لابد آنقدر بصیرت دارد که روز انتخابات، مفهوم حرف و اصل پیام مرا در آن نوشته می گیرد و به جای رای دادن به تعدادی از شهدا، می گردد و به آن دسته از نامزدهایی رای می دهد که راه شان به راه شهدا نزدیک تر است. ابتکاری که شهدا نیز اگر در قید این حیات ظاهری بودند، قطعا همین کار را انجام می دادند. با همه این حرف ها اما این خانم، آنجا که گفت روزی یک ربع در فراق حاج احمد گریه می کند، کمی مشکوک شدم! اصولا این حرف ها نیازی به بیان ندارد، وانگهی! حاج احمد، مردی نبود که در فراقش، لازم باشد روزی یک ربع گریه کنیم، ابرمردی است که در فراقش باید علمش را بلند و بالا نگه داریم. خلاصه که خیلی نچسب بود این قسمت حرف های آن سوی خط تماس.
آن گفت و گو بیشتر از ۵ دقیقه طول نکشید، اما روز اربعین، داشتم می رفتم فیلم «قلاده های طلا» اثر «ابالقاسم طالبی» را در آخرین مراحل تدوین ببینم که باز هم شماره ای ناشناس، صدای زنگ موبایلم را درآورد. جواب دادم. خانم جوانی بود. گفت: مرا یادتان می آید؟! حدود یک ماه پیش به شما زنگ زدم و درباره رای دادن به حاج احمد و تعدادی از شهدا با شما صحبت کردم. گفتم: چرا، یادم می آید. گفت: انتخابات نزدیک است و وبلاگ شما هم بیننده های خودش را دارد. نمی خواهید یک لیستی از شهدا آماده کنید که ما از بلاتکلیفی دربیاییم؟! فکر کنم بد نباشد حتی اسم پدرتان را هم در لیست بیاورید و…
دروغ نگفته باشم، وقتی که می بینم مخاطب، به جای گرفتن روح دل نوشت های همراه با استعاره ام، در بند ظاهر جملات می ماند، عصبانی می شوم. به این خانم گفتم: انتخابات مجلس، تعدادی نامزد مشخص، معین و قانونی دارد و من بنا به سلیقه ام، حتما به نامزدهایی رای می دهم که نسبت به دیگر نامزدها خلق و خوی شان، حتی المقدور بیشتر شبیه شهدا باشد. خواهر محترم! منظور من از رای دادن به حاج احمد متوسلیان هم فی الواقع همین بود. بگذریم که صرف حضور ما در انتخابات، یعنی رای دادن به راه شهدا، به خون شهدا.
این خانم جوان اما ول کن بحث نبود و مدام حرف خودش را تکرار می کرد. ادعا داشت که دانشجوی بسیجی است و خودش هم فرزند شهید است، اما وقتی در جواب استدلال روشن من، یکی هم برداشت و حرف مفت و بی ربط به بحث مان زد و گفت که آن دنیا باید جواب خون پدرتان را بدهید، شک نکردم که این فرد، نه دوست احمق، که اتفاقا عنصر دشمن است و برخلاف لاف گزافش، نه بسیجی است و نه فرزند شهید. این ظنم اما بنا به برخی برداشت ها، آنجا تبدیل به یقین شد که دیدم و فهمیدم این خانم جوان، ظاهرا بیش از آنکه به شهدا ارادت داشته باشد، قائل به تحریم انتخابات یا افزودن بر تعداد آرای باطله است. جایی از بحث، این خانم گفت: من یا در انتخابات شرکت نمی کنم یا در برگه رایم اسم تعدادی از شهدا را می نویسم!!
*** *** ***
قطعا نه رجل سیاسی هستم و نه یک نویسنده مثلا معروف. گذشته از لطف دوستان، قطعا خودم بهتر شان خودم را می دانم که هیچ نیست جز بی شانی. با این همه، وقتی دشمن، حتی روی نوشته های شهداییِ کوچکی مثل من حساب باز می کند، وای به حال خواص، چهره ها و آدم بزرگ ها. می بینی که دشمن، چقدر زیرکانه و رندانه، اما ابلهانه، عناصر خود را به میدان می فرستد تا با سوء استفاده از نام شهدا، بر طبل تحریم انتخابات یا کاهش شور مردم بکوبد. لابد دشمنی که از رای به حاج احمد، مدد می گیرد، تا راه حاج احمد، یعنی ولایت فقیه، جمهوری اسلامی و انتخابات این نظام مردمی را کم رنگ کند، خیلی بی شرف است. بدیهی است بزرگان و نام داران و اهل شهرت و صندلی، بیش از من، در خطر دشمن اند و دسایس رنگارنگش. آیا ایشان هم دست دشمن را می بینند؟! آیا مراقب رفتار و گفتار دشمن هستند؟!
القصه! وقتی از آن خانم پرسیدم؛ شما از کجا زنگ می زنید؟! بحث را عوض کرد، ولی از سر و صدای پس زمینه صدا، حدس زدم که از کیوسک تلفن دارد با من حرف می زند. بعد از مکالمه هم، وقتی شماره اش را گرفتم، بوقی زد که مطمئنم کرد از کیوسک های عمومی است.
*** *** ***
دقایقی بعد، یعنی وقتی داشتم همراه ابالقاسم طالبی عزیز، اولین سکانس فیلم «قلاده های طلا» را می دیدم، موبایلم زنگ خورد. شناس بود این شماره ناشناس. می شناختمش. دشمن بود. عنصر دشمن بود. در یکی از همین خیابان های تهران، شاید چند کوچه آن طرف تر، لاکردار، عجب قلاده ای دور گردنش بود…
يامحسن